یک داستان شب زفاف به نام شب زفاف و بکارت

دستمال خوني شب عروسي – آموزش شب اول عروسی

عروس و داماد در شب عروسی چه میکنند – شب زفافم خاطرات – آموزش شب اول عروسی با عکس

خون شب اول عروسي – وظیفه زن در شب عروسی

یک داستان شب زفاف واقعی

داستان شب زفاف زیر از زبان اول شخص و یک زن بیان شده است که می تواند آموزنده هم باشد

امید که از خواندن آن لذت ببرید

یک داستان شب زفاف به نام شب زفاف و بکارت

داستان شب زفاف نارسیس

سلام اسم من نارسیسه وکیلم، همسرم رامین توی یک کارخونه مهندس ناظره.

ما خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم کمتر از ٣ ماه ازدواج کردیم.

همیشه پاره شدن پرده بکارت برای دخترا با ترس و وحشته و خصوصا اگه با مرد زندگیت سه ماه باشه آشنا شده باشی .

واسه همین دو سه روز به عروسی مونده از رامین خواستم که شب عروسی رو بی خیال بشیم تا هم خستگیمون در بیاد هم من آمادگیشو پیدا کنم لااقل یکم از ترسم بریزه و اونم قبول کرد ولی مشخص بود فقط بخاطر من حرف دلشو نزده.

انقد همه چیز سریع اتفاق افتاد که فقط دنبال خریدن جهیزیه و آماده شدن برای مراسم عروسی بودیم .

راستشو بخواید من موکلای زیادی داشتم که شب عروسی متوجه شده بودن عروس بکارتشو از دست داده.

توی اونا چند تا مورد هم بود که بخاطر بی اطلاعی از بعضی مسائل که بعضی از دخترها اصلا بکارت ندارن و يا بعضي پرده بكارتها خونريزی نداره و باعث آبروریزی های زیادی شده بود.

یک داستان شب زفاف به نام شب زفاف و بکارت

یک داستان شب زفاف به نام شب زفاف و بکارت
یک داستان شب زفاف به نام شب زفاف و بکارت

واسه همين اولین کاری که کردم مساله رو با رامین در میون گذاشتم و اون گفت بهم اطمینان داره ولی راضی نشدم و گفتم بریم پیش یک ماما.

خلاصه بگم معاینه دکتر از هزار تا شب عروسی بدتر بود.

دكتر اول گفت بخواب روی یک تخت که پاهاتو باید میذاشتی روی دو تا دستگيره بلاخره معاينه تموم شد.

وقتی از جام بلند شدم پام درد گرفته بود رامین کمکم کرد تا نشستم.

دکتر با رامین صحبت کرد که باید با دقت و حوصله کارش رو انجام بده کمي ترسم ريخت.

باورتون نمیشه چقد روزای سختی بود هم مجبور بودم برم سرکار هم دنبال مقدمات ازدواج و استرس و ترسم هم اومده بود روش اگه عشق رامین نبود نمیتونستم.

همه این عجله هام بخاطر ماموریت رامین بود که باید ۶ ماه میرفت آلمان چون بتونه منو ببره این همه عجله داشتیم.

بالاخره شب عروسی رسید و با همه قولی که رامین داده بود ولی بازم استرس داشتم.

مهمونی که تموم شد و رفتیم خونه رامین در گوشم زمزمه کرد مال خودم شدی

یک داستان شب زفاف به نام شب زفاف و بکارت

عشق واقعی
عشق واقعی

گفتم: مگه نبودم

گفت: دیگه واقعا شدی

رامين کمکم کرد تاجمو در آوردم و بعد بند لباسمو باز کرد از خجالت تمام بدنم عرق کرده بود.

آروم دستش رو کنار زدم و بهش گفتم مگه قرار نشد باشه برای یه شب دیگه بهم قول دادی گفت چرا ولی بقیشو که قول ندادم خندم گرفت گفتم بقیش کجاشه گفت میبيني.

شوکه شده بودم گفتم رامین دوستت دارم رامين گفت من بيشتر

رامين گفت بهتره دو ركعت نماز شكر بخونيم بعد نماز.

رامين لگن و پارچ آبي آورد بهم گفت رو تخت بشين شروع كرد به شستن پاهام انگار با هر دستي كه به پاهام مي كشيد تمام استرس رو از بدنم خارج ميكرد و بهم آرامش ميداد بهترين لحظات عمرم رو تجربه ميكردم.

روي تخت دراز كشيدم و تو گوشم زمزمه ميكرد و با دستش ماساژم ميداد.

رامين اونقدر با آرامش و دقت این کارو انجام داد که تصمیم گرفتم خودمم کمک کنم.

آروم تو گوشم زمزمه كرد و بوسم کرد و مدام قربون صدقه ام میرفت.

گفت عروس خودم شدی با تمام وجود خودم رو در اختيارش گذاشتم.

با شیطنت گفت به خدا بدقول نبودم.

منم گفتم دیگه راحت شدم الكي چقدر استرس كشيدم چه شبايي كه تا صبح نگران بودم و كابوس ميديدم.

شب به اين قشنگي واقعا چرا خودمو اينقدر اذيت ميكردم اينكه خيلي لذت بخش بود.

الان اگر كسي ازم در مورد شب زفاف بپرسه بهش ميگم بهترين شب زندگيم بود.

هر دوتایی دراز کشیدیم آروم کمرمو ماساژ داد نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی بیدار شدم ساعت ۱۲ صبح بود و همه چي تموم شده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *